مفهوم سازی درد مزمن:

بسیاری از محققان درد مزمن را از منظر چند دیدگاه مفهوم سازی کرده اند و برای توجیه درد الگوهای مختلفی را به کار برده اند. اولین الگویی که به این منظور به کار برده شد، الگوی زیستی- پزشکی بود. این الگو ابتدا از سوی انگل (1977) مطرح شد که در آن، فرآیندهای زیستی را عامل اصلی به وجود آمدن درد می دانست؛ که البته هنوز هم تا حدودی این باور عام وجود دارد. اما این باور تا حدودی تقلیل گرایانه و مکانیزمی است. چون انسان را به مثابه ماشینی می داند که بعضی قطعاتش آسیب دیده و فرسوده شده و باید به لحاظ زیستی آن را درمان کرد. در این روش یک رابطه معمول بین میزان آسیب به بدن و میزان درد وجود دارد؛ آسیب بیشتر= درد بیشتر. اما محققان در دهه های اخیر نشان داده اند که رابطه ای بین میزان درد و میزان آسیب دیدگی وجود ندارد و هنگامی که آسیب جسمی یکسانی برای افراد مختلف رخ می دهد، افراد به شیوه های متفاوت و به میزان متفاوتی درد را تجربه می کنند و به آن پاسخ می دهند (به نقل از گچل و تورک، 1996، روانشناسی درد؛ ترجمه دکتر دهقانی و همکاران، 1381).

الگوی دوم، الگوی نظریه کنترل دروازه ای درد است. این نظریه توسط ملزک و وال (1965) مطرح شد تا اهمیت روان و مغز را در ادراک درد نشان دهد. این نظریه تأثیر قابل توجهی بر مطالعه درد داشت زیرا نقش مهم عوامل روانشناختی در تجربه درد را نشان داد. زمانی که فرد آسیب می بیند یک سیگنال توسط فیبرهای عصبی از محل آسیب به نخاع رفته و سپس تا مغز بالا می رود. مغز این سیگنال را تفسیر می کند و فرد درد را ادراک می کند. این نظریه ادعا می کند که نوعی “مکانیزم دروازه ای” در نخاع شوکی، نقش میانجی را در تکانه درد دارد. باز و بسته شدن این دروازه به بازخورد فیبرهای عصبی دیگرکه با افکار یا خلق فرد ارتباط دارد، وابسته است. افکار منفی دروازه را باز می کند و افکار مثبت دروازه را می بندد ( به نقل از ثورن،2004، شناخت درمانی درد مزمن).

به موازات انجام درمان های زیستی- پزشکی و کنترل دروازه ای درد و پابرجا ماندن درد، محققان درصدد تبیین الگوی دیگری برای فهم بیشتر درد مزمن برآمدند. در این الگو بین “بیماری” و “حالت بیمار بودن” تفاوت وجود دارد. برخلاف تأکید مدل زیستی طبی بر بیماری، مدل زیستی- روانی- اجتماعی بر حالت بیمار بودن تأکید دارد؛ یعنی بر تعامل پیچیده بین متغیرهای زیست شناختی، روان شناختی و اجتماعی. منظور از عوامل زیست شناختی یعنی عواملی که سبب اختلالات و آسیب های جسمی می شود (بیماری ها، تروماها و آسیب ها). عوامل روان شناختی یعنی افکار، باورها، طرحواره ها و احساسات درونی افراد که برنشانه های فیزیولوژیک و واکنش به آنها تأثیر می گذارند. و عوامل اجتماعی نیز همان محیط بیرونی (خانوادگی و اجتماعی) افراد هستند که بر پاسخ های رفتاری و نحوه واکنش به درد مزمن اثر می گذارند (گچل و تورک، 1996، ، شناخت درمانی درد مزمن ).

درد یک تجربه ادراکی پیچیده است که علاوه بر دامنه زیستی و فیزیولوژیکی، دامنه وسیعی از عوامل روان شناختی و اجتماعی نیز برآن تأثیر می گذارند، عواملی از قبیل هیجانات، بافت اجتماعی و محیطی، پیشینه خانوادگی و فرهنگی، مفهوم سازی فرد از درد و نیز باورها و نگرش ها و انتظارات فرد. تحقیقات نشان داده است که ویژگی های فردی، محیط خانوادگی و اجتماعی می تواند در شدت درد و پایداری احساس درماندگی نقش اساسی داشته باشد (تورک و اکیفوجی،2002، journal of clinical psychology;70 ). به همین دلیل به منظور اثربخشی درمان باید به عوامل ایجادکننده، تشدیدکننده و تداوم دهنده درد توجه کافی شود.

ترجمه و تنظیم : محبوبه خواجه رسولی

کارشناس ارشد مشاوره

درد مزمن – بخش دوم

فرستادن دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.